بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

360

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

و مجالس « 1 » عاليهء خداوندى فخر الدولة و الدين صدر الصدور و شمس الدولة و الدين ملك الوزرا يديم الله علوهما خدمتهاى متعدى كه چون از گلشن خاطر روان شود نسيم آن قسيم روان گردد اتصال « 2 » فرمايد ، چون « 3 » ازين زحمت برآسايد ( كه زمانى « 4 » ) گرد شرح اشتياق برآيد ، كه اگر چند نياز خدمت ايشان كه نقد وقت است ( نه آن عبارت دارد كه محكم نيايد كه « 5 » ) محل اظهار حقيقت آن باشد اما همه « 6 » اهمال رسوم معهود صورت اغفال دارد و تغيير سنن مألوف سمت تقصير ، باز انكه از علو همت جز غلو در رعايت جانب خدم منتظر باشد « 7 » و لكن ليطمئن قلبى بر سبيل اخطار اذكارى فرمايد ، نبايد « 8 » دست گرفتن من كهتر ازين عثرت و تقديم عنايت درين فترت از موجب سيادت شناسد « 9 » ، و دلبستگى بگشادن آن عقده ( از عهدهء « 10 » ) كرم لازم دانند ، چه ارباب مكنت اگر درماندگان محنت را با دست نيارند در احكام مروت آن را ( چه رخصت تواند « 11 » ) جست ، كه همه « 12 » بزرگوار بر ترتيب آن كار گمارند ، و تعيين وجه مصلحت باز نگذارند « 13 » ، چه انديشهء من ( بمحاورت سپيده « 14 » ) مجروح است و ارباب وقايع را ابواب صواب نامفتوح ، و چنين دستكارى كه گردون مينمايد بدين « 15 » زشتى كه بخت حرون « 16 » در سر مىآيد اگر عنان بصارت از دست برود و پاى از ركاب حصافت بشود غريب نباشد ، چه در مقام حاجت سبك روح و گران « 17 » آيد سبك سنك « 18 » گران سايه نمايد ، و در ايام نكبت عاقل مدبّر غافل مدبر ( و فرا چشم « 19 » ) آيد .

--> ( 1 ) ظ ، و بمجالس . ( 2 ) ظ ، ايصال . ( 3 ) ظ ، و چون . ( 4 ) ظ ، زمانى . ( 5 ) ظ ، نه آن عيار دارد كه محكى بايد تا . ( 6 ) ظ ، هم . ( 7 ) ظ ، نباشد . ( 8 ) ظ ، شايد . ( 9 ) ظ ، شناسند . ( 10 ) ظ ، بر عهدهء . ( 11 ) ظ ، وجه رخصتى نتوانند . ( 12 ) ظ ، كه همت ( و پيش از آن كلمهء از قبيل « مأمول و منتظر » افتاده و چنين بوده است : مأمول آنكه ، توقع آنكه . ( 13 ) ظ ، پيش از اين كلمه كلمهء از قبيل ( بعهدهء اين كهتر ) افتاده است . ( 14 ) ظ ، بمجاورت سينه . ( 15 ) ظ ، و بدين . ( 16 ) ش ، سركش . ( 17 ) ظ ، گران . ( 18 ) ظ ، و سبك سنك . ( 19 ) ظ ، فرا چشم .